نوبت شماست خانوم ؟ 2 تا می خواستین ؟ بفرمایید قابل شما رو نداشت .
میترا خانوم ، زن میان سال ، بلند قامت و چادری بود که در منزل پدریش زندگی میکرد . خونه شون واقع در انتهای بن بست بود که میشه گفت یکی از قدیمی ترین خونه های اون محله اس . یک در آهنی بزرگ داشت که به تازگی سفت شده بود و به زحمت باز می شد . ورودی ساختمان یه راهرو داشت که به یک حیاط بزرگ و قدیمی ختم می شد . اتاق های خونه به دور حیاط ساخته شده بودن و یه حوض بزرگ و قدیمی که البته چند تا از کاشی هاش شکسته شده .
دو باغچه بزرگ در دو طرف حیاط دیده می شد که گوشه یکی از اونا یه قفس توری کفتر و چند متر اون طرف تر یه خونه ( لونه ) چوبی که از توش صدای چند تا مرغ به گوش می رسید ؛ دیده می شد .
این معمولاً کار هر روز میترا خانوم بود که بعد از خرید نان یا صبحانه به سراغ قفس کفترا بره و اونا رو از اتاقک کوچیکشون بیرون بیاره و بعد از اون واسه مرغ ها دون بپاشه . خودش هم چند قدم اون طرف تر روی ایوان کوتاه دم در بنشینه و با لذت ، غذا خوردن اونا رو تماشا کنه . گنجشک ها هم از رو شاخه درخت ها پایین می اومدند و خودشون رو با مرغ ها شریک می کردند .
با شنیدن صدای باز شدن درب ، میترا سرش رو برگردونه و سلام می کند .
- میترا برگشتی ؟
- بله مامان . بیدارت کردم ؟
- اونجا که نشستی سرما می خوری . . . پاشو بیا داخل . . . الان دیرت میشه . . .
میترا در حالی که وارد ساختمان شده به پشت صندلی چرخدار مادرش رفته و اونو به سمت آشپزخونه هدایت می کنه .
- امروز ساعت چند بر می گردی ؟
- قول نمی دم ولی سعی می کنم خودمو تا قبل از ساعت 2 برسونم . . . ساعت 5 با هم میریم پیش دکتر . . . وقتش شده دیگه از شر این صندلی چرخدار و اون عصا خلاص بشی .
در همین حین موبایل میترا زنگ خورد .
- احتمالاً سارا باشه . . . قرار بود امروز دیرتر بیاد . . . فکر کنم سر نبش رسیده . . . من برم . . . چیزی خواسی بهم زنگ بزن . . . الو صبح بخیر دخترم . . .
- خدا به همراهت . . . صبحونه نخوردی .
میترا در حین رفتن نگاهش به کفش هاي پوسیده مادرش افتاد که چند سالی بود از توی جا کفشی بیرون نیومده بودند .
- سلام استاد .
- سلام دخترم زود اومدی .
- بله داداشم ماشینو احتیاج نداشت . بفرمایید سوار شید .
- تو رو هم تو زحمت انداختم سارا جان . راسی مامانت چطوره ؟
- چه زحمتی استاد . . . مامانم هم درگیره . . . امروز قرار خرید واسه داداشم و نامزدش گذاشتن .
- مبارک باشه . (در حالی که نگاهی به بیرون انداخته و یک آه آروم کشید )
سارا صدای ضبط ماشین رو کم کرده و مشغول صحبت کردن بود و میترا بدون توجه به حرفای اون فقط با لبخند و تکان دادن سرش جواب می داد .
- رسیدیم . شما بفرمایید تا من ماشینو یه جای درست و حسابی پارک کنم . یکم طول می کشه .
- دستت درد نکنه . باشه سر کلاس می بینمت .
میترا 4 روز در هفته توی دانشکده رشته حقوق تدریس می کرد و اون روزایی که کلاس نداشت ، مادرشو پیش دکتر می برد . مادرش 3 سال پیش توی یه روز برفی لیز خورده و پایش شکسته بود ولی بعلت کهولت سن ، بدون عصا نمی توانست راه بره . پدرش چند سال پیش فوت کرده بود و به اصرار مادرش توی همون خونه قدیمی ماندگار شده بود .
اون روز سر کلاس بود . حوالی ساعت 10 صبح ، موبایلش زنگ خورد . معمولاً بخاطر تماس های مادرش ؛ گوشی رو خاموش نمی کرد .
- بله بفرمایید ( در حال خارج شدن از سر کلاس )
دانشجوها در حال پچ پچ کردن بودن که استاد به سر کلاس برگشت . . .
- بچه ها من امروز باید یه خورده سریعتر کلاس رو تموم کنم .
بعد از کلاس ، سارا پیش میترا رفته و با کنجکاوی منتظر بود که کلاس خلوت شه و از اون بپرسه که چه اتفاقی افتاده . از نگاه میترا می شد فهمید که خبر خوشحال کننده ای به گوشش رسیده .
- استاد هر کاری می کنم نمی تونم جلوی فضولی خودمو بگیرم .
- سارا جان امروز بعد از این کلاس ، کلاس دیگه ای داری ؟
- نه استاد امروز فقط همین کلاسو داشتم .
- میشه منو برسونی خونه ؟ باید از سر راه شیرینی بخرم ؟ ( با یه لبخند )
- باشه چشم . . . میشه بپرسم چی شده ؟
- بعد از 8 سال اسمم واسه مکه در اومده . ( میترا ، سارا رو بغل کرده ) . را بیافت بریم دختر .
توی راه خونه یه جعبه بزرگ شیرینی خرید و اولین شیرینی رو با خنده توی دهان سارا گذاشت .
- نمی خوای اون صدای ضبط رو زیاد کنی ؟ جون خودت یه موزیک شاد باشه .
- استاد نمی دونسم واسه مکه ثبت نام کردین . از حالا دیگه باید شما رو حاج خانوم صدا کنیم .
- بابای خدا بیامرزم خیلی دوس داشت منو به حج بفرسته ولی ؛ عمرش به دنیا نبود . خودم هم دیگه بی خیال شده بودم . . . اگه مامانم بفهمه از خوشحالی بال در میاره . . .
- منم خیلی خوشحال شدم . . . به سلامتی اونجا رسیدین ما رو فراموش نکنید . بخصوص نامزد داداشم رو
- مگه اتفاقی واسه افسانه افتاده . . .
- اتفاق که نه . . . واسه مشکل مالی خانوادشه . . . اولش بابام راضی به این وصلت نبود ؛ ولی به اصرار داداشم ناچار رضایت داد . . . صبح که توی مسیر بهتون گفتم .
در تمام طول راه ، میترا به فکر حرفای سارا بود . . . زمانی که وارد خونه شد ، همه چیز آروم بود مثل همیشه و فقط صدای کفترای توی قفس و مرغای توی باغچه به گوش می رسید . به سمت قفس کفترا رفته . . . یادش میومد وقتی که بچه بود ، یه روز پدرش به کمک اون ، قفس رو ساخته بودن و تمام طول روز میترا دور قفس می چرخید و با اونا بازی می کرد . بعد از مرگ پدرش بارها خواست که اونا رو آزاد کنه ولی دلش نمی اومد . . . یه حس وابستگی به اونا پیدا کرده بود .
یادش می اومد تو بچگی ، وقتی دلش می گرفت ، به سراغ قفس میرفت و یه گوشه از اون کز می کرد تا این که آروم بشه . . .
این بار هم میترا درب کشویی قفس رو باز کرده و وارد قفس میشه . در حالی که به گوشه پنجره اتاق نگاه می کرد ، مادرش رو دید که از کنج شیشه داره به اون نگاه می کنه .
در حالی که اون تو نشسته بود ، موبایل خودشو در آورده و مشغول شماره گیری شد .
- الو . . . وقتتون بخیر . . . می خواستم در مورد فروش امتیاز حج چند سوال از حضورتون بپرسم . . . بله امروز با من تماس گرفتین . . . از همین شماره بود . . . فرمودین چه روزی خدمت برسم . . . فقط چند سوال داشتم . . . بله . . . ممنونم . . .
میترا تماس خودشو قطع کرده و با خوشحالی از قفس بیرون اومد . یه نگاه به آسمون آبی انداخت و با خوشحالی به سمت ساختمان حرکت کرد . . . مادر همچنان از گوشه پنجره به دخترش نگاه می کرد و با لبخند از پشت شیشه به اون خوش آمد میگفت .

گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان
شعر و ادب و عرفان و آدرس http://www.sheroadab-zt.loxblog.com لینک نمایید
سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 11
بازدید هفته : 861
بازدید ماه : 847
بازدید کل : 100177
تعداد مطالب : 1102
تعداد نظرات : 48
تعداد آنلاین : 1